دريغا حال آن بيچاره مردم

که هر آنند در پيراهنی گم

من از پيراهنی رنجم فزون است

فزون پيراهنان را حال چون است

ما آدمها خيلی دوست داريم در جايگاه دانای کل بنشينيم و احکام کلی صادر کنيم...بعضی وقتها چنان عقلمان را باور می کنيم که حکمی جز به گستره ی گيتی راضی مان نمی کند...روشنفکرمان فکر ميکند که جهان و هر چه در او هست لقمه ی آنی تفکر اوست...دانشجويمان فکر می کند مردم گوسفندانی اند که بايد چوپانشان باشد...دخترمان فکر می کند مردها موجوداتی اند غير قابل اعتماد....پسرمان باور کرده است که زنها از عقل و تدبيری دون بهره برده اند....گويی همه ، ديگری را حقير می بينيم و درونمان ولوله ی تسخر زدن به رفتار اين و آن است...بعضی وقتها با خودم فکر می کنم نکند خود ما حقيرترين باشيم؟

عشق يعنی بتوانی خودخواهيت را با خودخواهی آنکه دوستش داری هماهنگ کنی...(مادر ترزا)

hr_namazi@yahoo.com

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :