آنکس که مدام درباره ديگران قضاوت ميکند هرگز نميتواند دوست داشته باشد و هرگز نخواهد که دوستش داشته باشند...         (مادر ترزا) 

اين روزها به طور غريبی دو بار در آستانه ی مرگ قرار گرفتم و هر بارش به دنيا احساس عاشقی را داشتم که معشوقش را پس از سالها عاشقی، صبحی کاذب می يابد...برای خودم عجيب بود چون فکر می کردم هنگامه ی مرگ فقط تلخی جاودانگی آزارم ميدهد...

گاهی وقتها کسانی به سراغم می آيند و از من می خواهند که در پاره ای از فعاليتهايی که با الهام از روان فرازنده و فروزنده ی مادر ترزا انجام می دهيم شريکشان کنم...نه اين که مدعی باشم من و سروران همکارم بر آستان مادر به استحقاق ايستاده ايم اما بعضی از اين کسان متقاضی  توان محبت ورزی به مادر و پدرشان را هم ندارند و به تصادف بی مهريشان را به خانواده شان ديده ام ...با خودم فکر می کنم مگر می شود کسی در مواجهه با خانواده اش طريق مهر پيشه نکند و در خود غوطه بخورد اما بخواهد مثلا به داد کودکان سرطانی برسد؟ ياد مادر متبرکمان کند که می گفت: عشق از خانواده شروع می شود...

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

 

تو ای تمام روزها ! شبی گریز پا بیا
خیال خواب ! ساعتی به روی چشمها بیا

شکوه کوه ! باز هم مرا به آسمان بکش
غرور رفته ام ! به یاد آن گذشته ها بیا

تمام شادیم ! به اشکهای من ٬کمی بخند
صدای خنده! با طنین گرم وآشنا بیا

ستاره ام ! چو بخت من٬ به دور دستها نرو
به روی ماه٬ یک نظر! که روبروی ما بیا

دو دیده ام ! به دل دوباره گوش کن چه گفته ام؟
 نگفته ام بمان ! ولی به خاطر خدا بیا

به قهر ونازت ای نگاه نازنین ! که راضیم
عزیز من ! شراب تلخ میدهی مرا بیا

به خاطر شکوفه ها گذشتی و بهار شد
بخاطرم چو آمدی ! میان برفها بیا...


 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :