بی تو چون مرغکی خرد و خاموش

با تو  بيش از  هزاران هزارم!!

امروز سی ساله شدم ...در بچگی هميشه با خودم فکر می کردم که آدمهای سی ساله خيلی بزرگ شده اند و خيال می کردم سی سالگی پايان شادابی و شور جوانی و آغاز جدی مرگ انديشی ست...اما امروز احساس می کنم که مدتهاست گذر زمان را حس نکرده ام و از اين رو چندان دغدغه ی آينده ی زندگيم را ندارم...شايد خوشايندترين احساس اين سالهايم همين لحظات بی زمانی باشد...لحظاتی که احساس گشودگی و فراغت از حال می کنم و در پی آن مدتها سرخوش می مانم...

امروز صبح از هنگامی که از خواب برخاسته ام احساس قرابت غريبی با مادر ترزا می کنم...آشنايی با او تمام وجودم را تبديل کرده است و از اوست که روزگارم معطر است...هفته ی قبل مادر به خوابم آمد و برای اولين با در خواب  از من گلايه کرد...صبح فردايش که از خواب برخواستم در حالی که هنوز از تختم بلند نشده بودم دوستی با موبايلم تماس گرفت و خبر ناگواری به من داد...او گفت که محل اسکان کارتون خوابها در دروازه غار تهران را که پس از تلاش فراوان آماده شده بود،آتش گرفته است...به سرعت به محل حادثه رفتم و ديدم  گروهی از اهالی محل اين کار را کرده اند...استدلال يکی از آنها اين بود که چرا همه ی مشکلات شهری بايد به دوش محله های اين چنين بيفتد...دنيا بر سرم آوار شد...نه فقط به خاطر گلايه ی مادر و نه به خاطر اينکه حاصل تلاشم را در معرض خطر می ديدم...به اين خاطر گريستم که چرا ما مردمانی به اين نامهربانی شده ايم و به راحتی قانع می شويم که همديگر را بيا زاريم...آلبر کامو می گفت ما همه در گناه همگان شريکيم ...معتقدم پيدايی چنين احساسی ورز انسانيت است...

دلم گرفت از اين کوه کوه خاموشی

بدم سپيده و کوه سکوت ويران کن!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

اين رخ رنگ رنگ من؛ هر نفسی چه می شود !

بی هوسی مکن ؛ ببين کز هوسی چه می شود!

 

دزد دلم به هر شبی، در هوس شکر لبی

بر سر کوی شبروان از عسسی چه می شود!

 

هيچ دلی نشان دهد؟ هيچ کسی گمان برد ؟

کين دل من در آتش عشق کسی چه می شود؟!

 

آن شکر چو برف، او آن عسل شگرف او

از سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود

 

عشق! تو صاف و ساده ای ،بحر صفا گشاده ای

چونکه در آن همی فتد خار و خسی چه می شود؟

 

از تبريز ! شمس دين دست دراز می کند

سوی دل و دل من از دسترسی چه می شود...!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

هرگز وجود حاضر غايب شنيده ای؟

من در ميان جمع و دلم جای ديگرست!!!

آبراهام مزلو روانشناس شهير معاصر چند ويژگی برای خود شکوفايی انسانها برشمرده است که يکی از مهمترين آنها احساس نياز شديد به خلوت و تنهايی است...من هميشه با خودم فکر می کنم که اين نياز ،معيار اصيلی است که می توان بر اساس آن آدميان را سنجيد و نسبت خود را با ديگران دريافت...تجربه زندگی به من آموخته است با کسی که از تنهايی می گريزد چندان نمی توانم ژرفناکی های زندگی را تجربه کنم...بعضی وفتها احساس می کنم اسباب و ادوات دنيای جديد به طرز غريبی مرا و البته همه ی آدميان معاصرم را در دسترس قرار داده است...مجبورم هميشه به موبايلم ،به ميل باکسم و به هر جايی که می توان نشانی از من پيدا کرد متوجه باشم تا مبادا کسی حرفی يا خبری داشته باشد و من در فرصت متعارف پاسخ او را ندهم...بعضی وقتها که از سحرگاه تا شام به کوه می روم يا جايی هستم که موبایلم آنتن نمی دهد بلافاصله پس از آنتن دهی سيل پيامها ی کوتاه را می بينم که احيانا محتوای گله مندانه ای دارد...

يکی از عميقترين موضوعات اگزيستانسياليسم  مساله ی (حضور) است...دو نوع رابطه می توان با ديگران برقرار کرد ،رابطه من - آن و رابطه من- تو...در اولی رابطه در غياب شکل می گيرد و دومی رابطه ای سرشار از حضور دارد...

کسان زيادی را می شناسم که مدتها رابطه ای عاطفی را پی گرفته اند و آب و دانه داده اند ولی در دام سوء تفاهم sms يا ابزارهای تماس اينترنت افتاده اند و بر زمين ضميرشان بذر کينه پاشيده اند... sms اصلا بستر مناسبی برای سخنان جدی نيست...از آنرو که هميشه رابطه من- تو را به رابطه من - آن  بدل می کند...چند روز قبل دوستی با من در مورد رابطه عاطفی اش سخن می گفت...بعد از همدلی و همسخنی از پيشم رفت و تا ديروز از او خبری نداشتم ...ديروز که او را ديدم گفت که سخنان من گره از کار فروبسته ی او نگشاده است و او رابطه چندين ساله با دوستش را به پايان رسانده است...وقتی از او چونی ماجرا را پرسيدم با کمال تعجب شنيدم که به sms ای بسنده کرده است...

هايدگر فيلسوف وجودی آلمانی، سيم تلفنش را قطع کرده بود تا حضورش مخدوش نشود...و ما، تماس غايبانه و مکتوب از طريق اينترنت و  موبایل را محرم  عميقترين احساساتمان کرده ايم...

تو که يک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

حيف باشد که تو باشی و  مرا غم ببرد...!

 

  

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :