امروز مثل همه ی پايان ها ، مثل همه ی سر پيچ های زندگی به ياد همه ی کسانی افتاده ام که سال ۸۴ تنهايم گذاشتند و هجوم خاطره شان در اين آخر سالی از توان من افزونتر است... به ياد همه قلبهای پاکی که در بيمارستانهای کودکان سراسر وطنم تکه هايی از مرا با خود بردند...به ياد مهدی که فکر می کرد توله گربه ای در اين طرف اتوبان همت است و نمی تواند به آنطرف برود...مهدی ۷ ساله بود اما تا عمر دارم بخاطر صبوريش پيش از مرگ، برايم استادی خواهد کرد...به ياد ابوالفضل ۵ ساله که صورتش بخاطر وخامت بيماريش تپل شده بود...چقدر او را حسين رضا زاده ی بخش سرطان خواندمش و چقدر باورش شده بود...به ياد فريبا ۹ ساله که مدتها طول کشيد تا توانستم با او رابطه برقرار کنم و زمانی که جانمان به هم آميخت تنهايم گذاشت...

پريروز پرفسور پروانه وثوق همو که فکر می کنم روزگارمان از حضور او مطراست به من می گفت کانسر همه اش فلسفه است...هر روز در بيمارستان نگاه او برايم تداعی نگاه مادر ترزا می کند...وقتی برايش از مادر می گويم چهره اش به طرز غريبی دگرگون می شود...کاش سامان هستی حضرت وثوق را از من و کودکان سرطانی نگيرد...

امسال تلاش بيشتری کردم تا دانشجويان کلاس فوق ليسانسم در کنکورشان موفق شوند...حس وصف ناشدنی ست وقتی تلاش می کنی از جوانان وطنت شخصيتهای آکادميک و استوار بسازی...کاش بشود..

کاش سال ۸۵ بم و کارتون خواب و کوره پزنشين و اعتصاب غذا و سقوط هواپيما و دروغ نداشته باشد...کاش مريم ۶ ساله در آخرين ساعت زندگيش به خاطر يک عروسک شش هزار تومانی که مادرش توان خريدش را نداشت گريه نکند تا با نفس تنگی بميرد...کاش می فهميدم...امسال برای همه کلی عروسک خريديم!...کاش سال ۸۵ ياد بگيريم آنکه محتاج تر است کسی ست که کمک می کند نه کسی که کمک می شود...(مادر ترزا)

سال نو مبارک

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :