بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چقدر زندگی برايم ملموس شده است و چقدر دلم می خواهد آدميان را -خودم وهمه ی آدميان را -متوسط ببينم... چند روز پيش در خاطرات مادر ترزا به سخن غريبی برخوردم...مادر نوشته بود عشق يعنی اينکه اگر دوستت در مضيقه ی مالی ست او را به ساده ترين غذا مهمان کن تا او هم بتواند دعوتت کند...با خودم فکر کردم که چقدر اين سخن می تواند ادامه پيدا کند...

عشق يعنی اگر دوستت اين ماه وضعش خراب است...اگر شهريه می دهد...اگر نمی تواند مثل قديم از پدرش پول بگيرد... ناهار را در ساندويچی سعدی پايينتر از مخبرالدوله کوکوی چهار صد تومانی بخوری...(من وضعم خوب هم باشد ناهار را همانجا می خورم!! قديميترين کوکو فروشی تهران!)

عشق يعنی عصبانيتهايش را بپذيری...عشق يعنی بپذيری او اگر عصبانی می شود...اگر بی منطق ميشود...اگر در نظر تو بی ربط می گويد ... فقط به خاطر دوست داشتنت است...عشق يعنی يادش بدهی و ياد بگيری که حريمها را حفظ کنی...

عشق يعنی هيچ وقت نگذاری ديگران بفهمند که با هم قهريد...عشق يعنی حتی هنگامی که از او دلگيری هيچ وقت جلوی ديگران لبخندت را ازو دريغ نکنی...

عشق يعنی بپذيری وقتی جر و بحث می کنی پای منطق را وسط نکشی...دوستی می گفت من نه از حرف خودم دفاع می کنم نه از حرف او...من از منطق دفاع ميکنم!!!!

عشق يعنی ياد بگيری فراموش کنی و ببخشی...هر لحظه و هر روز...

عشق يعنی شوخ گذشته اش را به چشمش نياوری و اضطراب آينده را به جانش نيندازی..

آفتاب باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی... (مادر ترزا) 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :