صنما گر ز خط و خال و فرمان آرند                               این دل خستهء مجروح مرا جان آرند

 

عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خواب                           ای بسا سیل که از دیدهء گریان آرند

 

خنک آن روز خوش آن وقت که در مجلس ما                    ساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند

 

صوفیان طاق دو ابروی تو را سجده کنند                         عارفان آنچه نداری بر تو آن آرند

 

چشم شوخ تو چو آغاز کند بوالعجبی                               آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند

 

شمه ای گر ز تو بر عالم علوی برسد                              قدسیان رقص بر این گنبد گردان آرند

 

گر بدین عاشق دل سوختهء مسکینی                               شکری زان لب چون لعل بدخشان آرند

 

جان و دل هر دو فدای شکرستان تو باد                           آب حیوان چو ازآن چاه زنخدان آرند

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :

 

سجاده نشين باوقاری بودم

بازيچه ی کودکان کويم کردی!!!

عصر ديروز به مناسبتی برای گروهی از دوستانم سخن می گفتم و با آنها گفتگوی فلسفی می کردم .در ميانه ی بحث  به طرز عجيب و بی مقدمه ای احساس کردم که گويی گذشته ام در آن گير و دار به خاطرم هجوم آورده است...

من هجده ساله بودم که در رشته ی پزشکی در دانشگاه پذيرفته شدم.زمينه های علوم انسانی در من چنان بود که همان ماههای اول دانشجويی با يکی از دوستان نويافته ام که خيلی از من بزرگتر بود، قرار گذاشتم که من به او عربی و انگليسی بياموزم و او هم مرا در علوم پايه پزشکی کمک کند.. کم کم دوستان ديگری هم به جمع ما پيوستند و کار به آنجا رسيد که هسته ی فلسفی دانشگاه از من خواست که منطق تدريس کنم...اين ،برايم اتفاق خيلی ميمونی بود.من کوچکترين عضو کلاسی بودم که در آن تدريس می کردم...احساس خوشايندی به من دست داده بود و از مقبوليتی که به دست آورده بودم سرخوش بودم...احساس بزرگ منشی و فاصله گرفتن از دنيای کودکی...

اما ديروز در جلسه با خودم فکر می کردم که چقدر زمان برای من در اين سالها معکوس رفته است و چقدر امروز احساس کودکی می کنم...هنوز فکر می کنم که همان کودک آرامی هستم که از ترس شکستن عينکش با احتياط فوتبال بازی ميکند..همان کودکی که در پاگرد پله خانه فرشی انداخته و بعد از ظهر وقتی همه خوابيده اند کتاب داستان می خواند و حواسش است تا کتابش را آرام ورق بزند تا اهل خانه از خواب نپرند...کودکی با چشمهای درشت و صورتی استخوانی که دنيايش را به لبخندی می توان خريد...!

مدتهاست احساس تنهايی غريبی دارم...احساس رها شدگی...فکر می کنم اين يکی از عوارض دوران بزرگسالی باشد...دورانی که در آن عشق و ايمان و وفاداری و لبخند محاسبه می شود...اين شايد اقتضای طبعی بزرگسالی باشد...نمی دانم ...اما من از اينکه همچون سالهای اول دانشجويی بخواهم آنرا بار ديگر تجربه کنم گريزانم...تصور اينکه مثل آدم بزرگها فکر کنم،تصميم بگيرم و قضاوت کنم برايم وحشتناک است...شايد علت گريز من از تشکيل خانواده همين ترس از ورود به اين جهان باشد...

من سالهاست که همسخن کودکانم...کودکان بيمار...با خنده هايشان خنديده ام و با اشکهايشان گريسته ام...اشکهايی که گاه به عللی ساده بر صورتشان نشسته است مثل گريه ای که همين چند دقيقه قبل مرجان ميکرد، به خاطر موزی  که عباس بدون اجازه اش خورده بود...و با مرگشان افسرده شده ام...بچه ها بارها کلافه ام کرده اند ...بارها به التماسم برای تزريق داروهايشان توجه نکرده اند و بارها به خاطر درد آمپولها يا مغز استخوان با من قهر کرده اند...اما هرگز دنيايشان را با بزرگسالان عوض نمی کنم.شايد روابطم با دوستانی که کودکيشان را حفظ کرده اند بسيار پايدارتر از کسانی بوده است که باد بزرگسالی تمام کودکيشان را تکانده است...

گرچه هستی سراسر خزانست

تا تو هستی سراسر بهارم!

 

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :

 

بسيار ديده ام شب بی مهتاب

اما

هرگز ديده ای مهتاب بی شب؟

الان ساعت از دو و نيم بعد از نيمه شب گذشته است و من با خواب غريبی که ديدم چند دقيقه است که از خواب پريده ام...

مادر ترزا دقايقی قبل به خوابم آمد و در حالی که می خنديد به زبان انگليسی گفت که پاپ ژان پل دوم تا يکساعت ديگر پيش او خواهد رفت...الان که سايت ها را گشتم دريافتم که پاپ زنده است و هنوز در جهان ما زندگی می کند...اما نيک می دانم که پيش مادر خواهد رفت...در همان موعد مقرر...اين ششمين باری ست که خواب مادر را می بينم و ششمين باری ست که آرزو می کنم کاش بيدار نمی شدم...

با آنکه از سپيده دم

تا آه شب

بيدار بوده ام

خوابم نمی برد

می دانم

ترسم از اينکه فردا

از خواب برنخيزم نيست

از بس که برکه

با هر نسيم خرد به ترديد افتاد

                                          ماه را گم کرد...

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :

 

ترا چشيدم و شيرينتر از وفا بودی

تو ای عزيز که بودی مگر خدا بودی

اين روزها به اقتضای تعطيلات نوروز فراغتی يافته ام تا کسانی را که مدتها نديده ام را ملاقات کنم.من هميشه از برقراری روابط عميق عاطفی گريزان بوده امو ترجيح داده ام تا احساساتم را در ميدانی غير از روابط دو نفره ی انسانی هزينه کنم...شايد هم از بحران صميميت می ترسم...از اين رو فکر ميکنم هميشه بيش از آنکه آماده ی پيوستن باشم،مهيای گسستنم...در اين چند روز وقتی دوستانم مرا به حريمشان راه می دهندو روابط انسانيشان را برايم بازگو می کننداحساس می کنم که چقدر ما آدميان - مخصوصا ما ايرانيان به اقتضای ادوار مختلفی که در تنظيم روابط زن و مرد بر ما رفته است - محتاج تعريف و تصريح مفهوم وفاداری هستيم.گاه يکديگر را می آزاريم چرا که طرف مقابلمان آنگونه سامان نگرفته است که ما می خواهيم و توان ابراز عشقی منحصر و خاص به ما را ندارد...ما همواره به قول سارتر در پی نگاهی هستيم که اگر بر همه عالم هم عاشق باشد ما را عاشقتر دوست بدارد...مدرنيزه شدن روابط انسانی در ايران همچون ساير ساحات مدرنيته ناموزون و معوج صورت گرفته است...از اين رو اين روابط وقتی تا ژرفا پی گرفته شود گاه چنان مخدوش می نمايد که فاجعه ی تلخی را در آينده نهيب می زند...گاهی وقتها پسرانی را می بينم که سکس و ارتباط جنسی برايشان از خوردن نيز سهلتر و آسانتر است ... ما قبل از خوردن ،غذايمان را حس می کنیم،می بوييم و بعد از ارتباط سوبژکتيو به درون جانمان می فرستيم...اما اينان در سکس پروای همين مقدار را ندارند و صد البته که غذای نجويده هضم نخواهد شد و هزار و يک مرض گوارشی و داخلی را موجب می شود...!!!        از آن طرف دخترانی می بينم که گويا می خواهند با فارغ شدن از مفهوم جنسيت ،حق پامال شده ی تاريخی خود را بستانند!!! اينان از ياد می برند که زن و مرد به دلايل مختلف ،رويکرد متفاوتی به هم دارند و مدرن بودن اين نيست که کپی کمرنگی از مردان شوند...هر کس مرا بشناسد می داند که هرگز در پی اين نيستم تا با تقليلهای تاريخی و فيزيولوژيک وظايفی محتوم را به دوش مرد و زن بگذارم اما از آن طرف غريزی زيستن را هم نمی پسندم...شرافت انسانی آتجاست که بتواند در پوسته ی طرف مقابلش رود و گاه از چشمان او دنيا را ببيند...بر اين باورم که آنجا که فکر ميکنيم وفاداريم ،اما رفتارمان برای ديگران وفادارانه نمی نمايد بدين خاطر است که چنين توانی را در خود ورز نداده ايم...مولانا می گفت عشق شريک بر نمی دارد:...شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت! و شاملو از بيگل ترجمه ای آزاد کرده بود: عشق ما نيازمند رهاييست نه تصاحب!! جمع اين دو سخن و شناخت منطق موقعيت اجرای آن شرط پايه ريزی روابط عاطفی انسانيست...همه ی اينها را از آنسو مهم ميدانم که اين سخن گابريل مارسل فيلسوف فرانسوی بر جانم نشسته است: آنکس که تمرين وفاداری به موجودی انسانی می کند،در حقيقت به هستی اذعان می کند...وفاداری تمرين انسانيت است و طيفی وسيع را در بر ميگيرد...از پاسخ دادن به پيغام و ای ميل و sms رسيده از يک دوست...تا پاسداشت تن و جان وحريم و خلوت برای کسی که متمايز دوستش داريم....

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت...!! 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :