گفتم که عشق را به صبوری دوا کنم

هر روز عشق بيشتر و صبر کمتر است

ديروز دوست کوچک بيمارم علی در بيمارستان در گذشت. علی سرطان استخوان(يووينگ سارکوما)داشت و اين روزها بيماری اش وخيم شده بود.

۴سال قبل علی را جلوی بيمارستان کودکان پيدا کرديم. نشسته بود و مات به مردم نگاه ميکرد.پدر ومادرش درد سر بيماری او را نتوانتسته بودند تحمل کنند و او را وانهاده بودند و رفته بودند.بعدها از پرونده پزشکی اش آدرس خانه شان را ـيکی از روستاهای آذربايجان ـ پيدا کردم اما هيچ وقت نخواستم به آنها از علی خبری بدهم.

من و علی در دو سال گذشته خيلی به هم وابسته شده بوديم.گر چه تلاش من برای سواد آموزی به او نتيجه نداد اما او می خواست در آينده يا فلسفه بخواند و يا پزشکی! مادر ترزا را خوب می شناخت! و عکسش را لای کتاب نقاشی اش گذاشته بود.من هم از او بسيار آموختم. او هيچگاه اميد به زندگی اش را از دست نداد و با وجود درد شديدی که هر روز مخصوصا اين اواخر به سراغش می آمد هميشه می خنديد و بازيگوشی می کرد.او ومبين تنها کودکانی بودند که داستان مادر ترزا را برايشان گفتم و حوصله شان سر نرفت!!!

علی تمام هدايای روز جهانی کودک را به بچه های بخش انکولوزی بخشيد و فقط مداد رنگی هايش را نگه داشت. شايد برای اينکه می خواست دنيای سياه و سفيد مرا رنگی کند.

مثل هميشه ديروز صبح بعد از مرگ رسيدم و نتوانستم با او حرف بزنم.

امروز صبح علی را بهمراه تکه ای از خودم در يکی از قطعه های بهشت زهرا به خاک سپردم...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳
تگ ها :

 

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنيم

ديده از روی نگارينش نگارستان کنيم

چند روز قبل از يکی از دانشجويان گرانمايه و عزيزم که به من تفقدی دارد پرسيدم بچه های کلاس چه نقدی به نحوه ی تدريسم دارند؟و او که می خواست من را تشويق کند گفت هيچ نقدی! اما پس از درنگی گفت :يک نقد البته هست و آن اينست که چرا وبلاگت را بروز نمی کنی.اميدوارم احوال آفاقی و انفسی ام ازين پس در بروز کردن ياری ام کند.

امروز در دانشگاه مارتين بوبر را تدريس کردم. او فيلسوف گفتگوست و معتقد است درک خداوند ثمره ی اعتماد حقيقی و گفتگوی راستين آدميان با يکديگر است.در دانشگاه آزاد دوستان دانشجوی بسيار خوبی پيدا کرده ام و اميدوارم در آينه ی آنان کاستی هايم را بهتر بشناسم.

                                      

هر کس مرا بشناسد می داند چقدر ايران را دوست دارم.من آنچنان چراغم در اين خانه می سوزد که ترک وطن هر بار مثل کابوسی بر من می گذرد.چندی ست تفرجگاه جنوبی ايران ادعای جزاير تنب و ابوموسی را کرده است.من در دوران دبيرستان داوطلبانه به اين جزاير رفته ام و در آنجا بيل زده ام! و نيک می دانم چقدر بوی وطن می دهد.از اين که بگذريم اقدام مضحک نشنال جگرافيک در به کار بردن عنوان جعلی خليج عربی در کنار خليج هميشه فارس دسيسه ی ايران ستيزانه ی اين تفريحگاههای حول خليج فارس!(کشورهای عربی) را بهتر نشان می دهد.خدا می داند اخلاق بردگی عربها و کينه ناشی از آن کی تمام می شود!!

خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۳
تگ ها :