دام دگر نهاده ام  تا که مگر بگـیرمش

آنکه بجست از کفم  بار دگر بگـیرمش

آنکه به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش

گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگـیرمش

راه برم به سوی او  شب به چراغ کوی او

چون برسم به کوی او  حلقهء در بگـیرمش

درد دلم بتر شده   چهرهء من چو زر شده

تا ز رخم چو زر برد  بر سر زر بگـیرمش

گر که کمر شدم چه شد؟ هر چه بتر شدم چه شد؟

زیر و زبر شدم چه شد؟  زیر وزبر بگـیرمش!

تا به سحر بپایمش  همچو شکر بخایمش

بند قبا گشایمش   بند کمر بگـیرمش!!

خواب شدست نرگسش  زود در آیم از پسش

کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :

 

خار خوارم که تو خورشيدی و من سايه نشينم
بکش اين خار و گرنه بکشی خوار و مهينم

مه من مهتری از ماه و به از مهر مهينی
آسمان را شفقی بخش به رخسار زمينی

بامداد دوشنبه به استقبال استاد غربت نشين و دليرم عبدالکريم سروش رفته بودم. او پس از سالی به ايران آمد در حالی که سر و رويش از هر بار سفيد تر شده بود...

سروش به زعم من جدی ترين و جامع ترين روشنفکر دو،سه دهه ی اخير ايران است . او بنيانگذار جدی فلسفه های علم و تحليلي در دانشکاههای ايران محسوب ميشود . در سالهايی که فلسفه های قاره ای آنهمه بصورت نامنقح مد دوران محسوب می شد ،او به ما پوپر،کواين،ويتگنشتاين،برث،رايشنباخ،کوون و لاکاتوش ياد داد تا از خواب ايدئولوژی های فلسفی و جامعه شناختی بيدار شويم.
امروز مخالفين سروش کتابهايشان را مانند او صفحه آرايی می کنند. با لحنی شبيه او سخن می کويند واز متد او بهره می برند تا او را نقد کنند.
به ياد می آورم زمانی را که چوبه ی دار به دست به دانشگاه امير کبير ريختند تا او را مصلوب کنند ...
و افسوس می خورم که عالمان ديريست ملجم شده اند.

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :

 

بگير دامن لطفش که ناگهان بگريزد

ولی مکش تو که چون تير از کمان بگريزد

به آسمانش بجويی چو مه در آب بتابد

در آب چون که در آيی به آسمان بگريزد

نه پيک تيزرو اندر وجود مرغ گمانست

يقين بدان که يقين وار از گمان بگريزد

از اين و آن بگريزم ز ترس نی ز ملولی

که آن نگار لطيفم از اين وآن بگريزد...!

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :