ديروز سالگرد درگذشت علی شريعتی بود.

من در سنت فلسفی ای پرورش يافته ام که به شريعتی نگاه منتقدانه دارد و رويکردهای جامعه شناختی او را برنمی تابد.

اما با اين حال هميشه جای خالی او را احساس می کنم. نه برای آنکه از زينب و حسن و محبوبه بگويد ... و نه برای آنکه دموکراسی راس ها را تبيين کند..! بلکه برای آنکه فکر می کنم جامعه روشنفکری ما به شدت محتاج انديشمندی ست که دانشجويانش بتوانند او را به اسم کوچک صدا کنند... مثل علی! محتاج متفکری ست که شاگردانش فولکس قورباغه ای او را ببرند و او تمام هفته با خنده به دنبال ماشينش بگردد...مثل علی! محتاج روشنفکری ست که دوستان و شاگردانش بتوانند او را براحتی بيابند و از او بياموزند...مثل علی! 

راز جز با رازدان انباز نيست

راز اندر گوش منکر راز نيست

تا نريزی قند را پيش مگس

تا نگويی سر سلطان را به کس!

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :

 

شيرينی لبان تو فرهادی آورد
دلخواهی آنقدر که غمت شادی آورد

مقبول باد عذر کمندافکنان عشق
چشم غزال رغبت صیادی آورد

دیروز بیست ونه ساله شدم...
احترام می گذارم به همه ی کسانی که در راه حقیقت،معنویت،وطن و مبارزه با خود کامگی و استبداد جان باختند و به سن من نرسیدند.
یاد خسرو گلسرخی را گرامی می دارم که فردای بیست و نهمین سالگرد تولدش ــ درست در موقعیت زمانی امروز من! ــاعدام شد.
دیروز سالگرد تولد ارنستو چه گوارا پزشک مبارز آرژانتینی هم بود...!
انسانهایی هستند که فارغ از گرایشها و تخیلات اید ئولوژیکشان سمبل آزادی طلبی و عدالت جویی شمرده می شوند.اینان آنچنان عظیمند که آدمی دلش می خواهد به هر وسیله ای به آنان تشبه کند. حتی با سن و تاریخ تولدش!!

...و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را
...هنوز را...


  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :

 

سيمرغ کوه قاف رسيدن گرفت باز

مرغ دلم ز سينه پريدن گرفت باز

خاتون روح خانه نشين از سرای تن

چادر کشان ز عشق دويدن گرفت باز

تبريز را کرامت شمس الحق هست واو

گوش مرا به خويش کشيدن گرفت باز

 

اين بار از شهر محبوبم ،سرای دلستان مولانا ،تبريز می نويسم. من ترک نيستم اما حلقه ی علقه ی من به تبريز ناگسستنی ست.در دانشگاه تبريز درس خوانده ام و درس داده ام و اکنون پس از چند ماه دوباره برای سخنرانی دو روزی ست در تبريزم.

 

سارتر ديگری را جهنم می داند حتی اگر معشوق آدمی باشد.هايدگر حضور ديگری را مانع تحقق دازاين می شمرد.ياسپرس ديگری را مخرب اتمسفر وجودی می بيند.

مولانا هم حوصله ديگری را ندارد:

هوسی ست در سر من که سر بشر ندارم

من از اين هوس چنانم که ز خود خبر ندارم

گر چه او استثنايی قايل است:

گر به تنهايی تو ناهيدی شوی

زير ظل يار خورشيدی شوی

امروز پس از ۱۲۲ سال اين بيت مولانا در تبريز محقق شده بود!! منجمين از سراسر عالم به تبريز آمده بودند تا  زهره را ببينندکه چگونه در خورشيد می رود!

 

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :

 

ghasedak

    

               ای تو به ام شکسته از تو کجا گريزم؟

               ای در دلم نشسته از تو کجا گريزم؟

               ای نور هر دو ديده بی تو چگونه بينم؟

                ای گردنم ببسته از تو کجا گريزم؟

                دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته

                دل نيز گشت خسته از تو کجا گريزم؟...

       

                                                    مولانا

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :

 

چشمم در آرزوی توشب تاسحر نخفت
ای کاش خفتمی که به رويا ببينمت

از برکه های آينه راهی به من بجو
تا ای يقين گمشده پيدا ببينمت

در بچگی هميشه با خود فکر می کردم که آيا کورها خواب می بينند؟ و اگر خواب می بينند در آن هنگام چه خالی پيدا می کنند! بعد هاکه پزشک شدم با این که جواب این سوال را گرفته بودم اما از دوران پرسشگری کودکی ام در من رسوب این پرسش مانده بود.

دیشب خواب مادر ترزا را دیدم . او حقیقی ترین انسان زندگی من است و از اوست که همچنان هستی برایم معنا دار مانده است.این چهارمین باری ست که خواب مادر ترزا را می بینم و چهارمین باری ست که سوال دوران کودکی ام جواب داده می شود.

دیشب برای بار سوم فیلم مصائب مسیح را دیدم و مثل هر بار جای او گریستم . کاش گیبسون در زمان حیات مادی مادر این فیلم را ساخته بود.

این هفته کارت پستالی که از مادر کشیده ام چاپ می شود.

مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :