بی حجابانه درآ از در کاشانه ی ما

که کسی نيست بجز درد تو درخانه ی ما!

فراغت اين روزهايم به نمايشگاه کتاب می گذرد .امروز بجز کتب فلسفی که به اقتضای کارم بايد تهيه می کردم .دو کتاب جالب خريدم. يکی عشق در پياده رو نوشته ی مصطفی مستور که همين الان خواندنش را تمام کردم ودوم کتاب نامه های بچه ها به خداوند...در اين کتاب :

آرش غفاری ۸ ساله نوشته است:من آرزو دارم که خدا در درسها وکارهای خوب مرا ياری کند.سوال
۱.خدا من می خواهم بدانم وقتی هيچ چيز نبوده شما چگونه بوجود آمدی؟
۲.می خواهم بدانم اینهمه توانایی و داناایی را از کجا آورده ای؟
تمام

حسین رهنما نوشته :
خدایا چرا شیطان را نکشتی؟و چرا به او اجازه دادی ما را گمراه کند؟

پروانه صمدی :
خدایا می خواهم بدانم چرا هر وقت بد شانسی می آورم تا یک هفته بد شانسی می آورم؟

حمید ابراهیم پور ۸ساله :
خداوندا شما وقتی ما را آزمایش می کنید خودتان ما را ازآن آزمایش در می آوریدپس چرا ما را آزمایش می کنید؟

مونا آسایش:
خدایا چه شکلی هستی ؟ روحی یا جسمی؟

شیدا ۸ساله:
من آرزو دارم مثل خواهر بزرگم شوم و ماتیک بزنم

خشایار ۹ ساله:
من آرزو دارم زن تریپی و جیغ نزنی داشته باشم و با سلیقه . من می خواهم یک دختر زنم به دنیا آورد.ومن به زنم افتخار می کنم و من دوستش دارم

قربان تمکینت شوم میبین وسر بالا نکن!!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :

 

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا در ياب ای خورشيد در چشم تو زندانی

خوش آن روزی که بينم باغ خشک آرزويم را

به جادوی بهار خنده هايت می شکوفانی

                                                     حسين منزوی

ديروز حسين منزوی را تشييع کرديم.او از حلقه های اصلی زنجيره ی نوآوری در غزل امروز بود و زيبا ترين و لطيف ترين عاشقانه ها را سرود.من سالها با کتاب حنجره ی زخمی تغزل زندگی کرده ام.فکر نمی کنم به اين زودی ها کسی بيايد که بتواند چنين بسرايد:

من باتو ازهيچ،ازهيچ طوفان هراسی ندارم

ای ناخدای وجود من ای از خدايان خداتر

يادش ماندگار!

 

پريروز سوسن خواننده ی قهوه خانه ای سالهای دور درگذشت.او برای دو نسل قبل از من عاشقانه آواز کرده بود:

دوستت دارم ميدونی اين کار دله...!

شب قبل در بسياری از نقاط جهان خسوف شده بود. چقدر با ماه همدل شده بودم و زمزمه می کردم...ماهم دلش گرفت.

امشب ای ماه به درد دل من تسکينی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکينی!

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :

 

با ناز جان ربوده و در جان نشسته ای
گويم خوشابه جان که تو درآن نشسته ای

گویم به زلف تو که پریشم چو باد کرد
ای خانه روی دوش پریشان نشسته ای

گویم که آمدی بنشستی در این خیال
اما غزال من چه گریزان نشسته ای

دیروز عزادار گل آقا بودم . دوران دبیرستان، او معلم نوشتن من بود و با اینکه شرکت در کلاسش اختیاری بود من یک جلسه هم غیبت نداشتم.گر چه با رویکردهای اجتماعی و سیاسی اش همدل نبودم اما از او بسیار آموختم.روانش تداوم روان این جهانی اش باد.

ارزش آدمی به این است که چقدر توان داشته باشد در پوست دیگران رود واز منظر آنان جهان را ببیند.اینکه به واکنشهای دیگران در قبال رفتارش ارج گذارد و بفهمد که با روان و احساس و اندیشه دیگران چه می کند. از یکی از استادان با سواد که وسواس در چاپ آثارش داشت ،علت کم کاری اش را پرسیدم.گفت می ترسم دیگران را زباله دان اندیشه هایم کنم.
فردا نمایشگاه کتاب شروع می شود . خدا نکند دوباره عده ای ما را زباله دانی تلقی کرده باشند!

تو که توالی شگرف جزیی ترین حرکتها را می دانی
تنها تو در خواهی یافت
یک مرد را
ساعتش را
باد را
و هیچ را
ریتسوس






  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :

 

                       بر در و بام دل نگرجمله نشان پای توست      

                                      بر در و بام مردمان دوش چرا دويده ای؟!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :

 

  ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته

                                                ای جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته

 صد مطرقه کشـيده  در يک قدح بکرده

                                                صد زين قدح کشيده چون عاقلان نشسته

 يک ريسمان فکـندی  برديم بر بلندی

                                                من در هوا معلق  آن ريسمان گسسته!

از آهوان چشمت اين بس که شير عشقت

                                              هم پوست بردريده هم استخوان شکسته...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

چند دهه قبل در تهران (همان زمان که تلفن رواج عام پيدا کرده بود)دختر و پسری تلفنی با هم آشنا شده و بی آنکه هم را ببينند به هم دل بسته بودند. چند ماه از آشناييشان می گذشت تا اينکه در پارک ملت تهران که آن زمان پارک شاهنشاهی خوانده می شد،وعده ديداری می گذارند. دختر ميگويد برای اينکه شناخته شود سر تا پا قرمز خواهد پوشيد...رنگ گل سرخ!
پسر سر قرار نمی آيد. دختر از او تلفن و آدرس درستی نداشته است.چون هميشه از تلفن عمومی زنگ می زده و ساکن خوابگاه بوده است.
...تهرانی هايی که صبحهای زود در پارک ملت ورزش می کنند.شايد پيرزنی سرخ پوش و منتظر را دیده باشند.او همان دختر سالهای دور بود.

او چند روز پیش با لباس سرخ در بیمارستان در گذشت...

وا فريادا ، ز عشق وا فريادا
کارم به يکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا
ورنه من و عشق هر چه بادا بادا!!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :