نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان

من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم

آخرين ساعات سال را در حالی می گذرانم که خاطره ی عزيزان کوچکی که امسال تنهايم گذاشتند تمام ذهن و ضمير و خاطرم را پر کرده است...علی که مهربانترينم بود و زمين سرد ناجوانمردانه او را از من گرفت،عاطفه که به خنديدنش معتاد شده بودم و عصر جمعه ی تلخی از پيشم رفت،مهسا که ادای راه رفتنم و حرف زدنم را در می آورد و سرطان بی رحمانه او را از من جدا کرد...امير که با نگاهش سخن می گفت و به همان آرامی حياتش،در گذشت...مليکا که به بغلم عادت کرده بود و همانجا به آسمان پرواز کرد...شايان که برای بکهام نامه نوشته بود و از من خواست که به دستش برسانم و در خواب به آسمان پر کشيد...مستانه که با شاتوتهای حيات خانه شان روژ لب می زد و خبر آسمانی شدنش را در غربت شنيدم...گيسو که شاعر بخش بود و ملکه الشعرا صدايش می کردم و نفسش در همان روزی که صاحب ساعت مچی شد در بهشت در آمد...فاطمه که غصه موهايش که بخاطر شيمی درمانی ريخته بود را با کلاه گيسی که برايش خريدم به آب سپرد و قرار شد راز کلاه گيس بين من و او تا ابد بماند!! و همين هفته قبل در گذشت...

سال تحويل تکه تکه ميشوم و در بهشت زهرا و بهشت معصومه و وادی رحمت و ... پخش خواهم شد...

شب ز نور ماه روی خويش را بينم سپيد

من شبم!تو ماه من در آسمان بی من مرو

  

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :

 

اي نوبهار خندان کز لامکان رسيدی

چيزی به يار مانی! از يار ما چه ديدی ؟

خندان و تازه رويي، سرسبز و مشک بويی

همرنگ يار مايی يا رنگ از او خريدی ؟!

ای گل چرا نخندی کز هجر باز رستی

ای ابر چون نگريی کز يار خود بريدی

ای گل چمن بيارا، ميخند آشکارا 

زيرا سه ماه پنهان در خار ميخليدی

ای باغ خوش بپرور اين نو رسيدگان را 

کاحوال آمدنشان از رعد ميشنيدی

ای باد شاخه ها را در رقص اندر آور

بر ياد آنکه روزی بر وصل مي وزيدی...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :

 

به کجا می روی ای تازه تر ازصبح بهاران

باش تا با تو بهار آيد و صبح آيد و باران

سالها قبل استاد دانشگاهی در مشهد به همراه همسر خود جوانک سرگردانی را زير بال و پر خود می گيرند.. او را فرهنگ و محبت و دانش می دهند و چون فرزندی، سامان می بخشند...جوانک در پاسخ،روزی به آنها حمله ور می شود تا خانه ی آنها را غارت کند...در اين ميان همسر استاد مجروح می شود و چندی بعد در بيمارستان فوت ميکند...

استاد اما در دادگاه جوانک را می بخشد...

شايد از زمانی که اين خبر را در روزنامه ايران خواندم ۵سال می گذرد... اما هميشه رفتار بی دريغ اين استاد(که نميشناسمش) برايم معنا دار بوده است...

انسانهای بزرگ هميشه اهل رفتارهای يک طرفه بوده اند ...

اگر به کسی که تو را سيراب کرده است جرعه ای آب بنوشانی هنر نکرده ای،مهم آنجاست که بدی را با نيکی پاسخ دهی....                                   (گاندی)

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :

 

منم که در وطن خويشتن غريبم و زين  

 غريبترکه هم از من غريبتر وطنم

امروز سالمرگ وفات دکتر محمد مصدق است...مصدق تجسم ايران دوستی بود و از از اين رو فراتر ازجايگاه يک رجل سياسی نشسته است... 

در مقدمه کتاب خاطرات و تألمات دکتر مصدق ، غلامحسين مصدق درباره ی پدرش نوشته است:
"...به ياد دارم پس از ورود به لاهه اوراق و اسناد مربوط به مدافعه را به پروفسور رولن وکيل  بلژيکي مدافع ايران سپرد و با وجود تمام اطميناني که به او داشت تا صبح از اين نگراني که اسناد را به دست يک بيگانه سپرده است آشفته بود و نخوابيد در همين سفر بود که به من گفت اگر خداي ناکرده رو سياه به ايران باز گردم خودم را از ميان خواهم برد...

  او دو چيز را بيش از هر چيز دوست ميداشت:
  يکي ايران و ديگري مادرش !  

 

...آن کاخها ز پايه فرو ريخت             آن کرده ها به کار نيامد!!!

 


 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :

 

بعضی وقتها فکر می کنم که هيچ رشته عميقی نمی تواند مرا به اين جهان وابسته کند.دوستی ها و ارتباطات انسانی بر خلاف آنچه در ظاهر می نمايد به نظرم مستعجل است و جهان، اقتضای عميق کردن آنها را ندارد.اين شايد يکی از وجوه سوگناک زندگی ما باشد.من هر گاه در دانشگاه اگزيستانسياليسم تدريس می کنم،مشارکت مارسل را از تنهايی سارتر همدلانه تر بيان می کنم اما وقتی به خلوت خودم می روم داستان از قرار ديگری ست.در تاملات تنهايی هميشه اين سخن راجرز در ضميرم می گردد که حتی آنکس که برايت فداکاری می کند در حقيقت برای خودش می کند نه برای تو...

شايد تنها چيزی که مرا عميقا به هستی پيوند داده است ،مادر ترزا باشد.فارغ از بازيهای سياسی چقدر من ژاک شيراک را دوست دارم...و چقدر اين سخن او بعد از اينکه مادر به جان جهان پيوست به دلم نشسته است:

از امروز تا پايان جهان ،دنيا محبت کمتر،نور کمتر و عشق کمتری دريافت خواهد کرد...

شايد جهان ديگر پيرزن ۷۲ ساله ای را به خود نبيند که در خط مقدم جبهه ی لبنان و اسرائيل ميان باران گلوله به دنبال نجات کودکان باشد...شايد چشمان روزگار کسی را نبيند که با وجود ثروت کلانی که از کمکهای مردم به او رسيده است و از ثروت فعلی بيل گيتس بيشتر بر آورد ميشود،هنگام مرگ داراييش همان لباس يک دلاری بر تنش باشد که آنهم يک جذامی برايش دوخته باشد..شايدجهان ما ديگر توان خلق يیرزن ۸۰ ساله ای همچون او را نداشته باشد که  از زير تختهای بيمارستان سانفرانسيسکو فرار کند چرا که نمی خواهد از پول خيريه مردم برای سلامت شخصی اش استفاده کند...

فکر می کنم مهمترين خصيصه ی مادر اين بود که به خود خود واقعيت پرداخت...به خود خود آدميانی که کمک به آنها برايش ممکن بود.شايد بيش از صد بار سخنرانی مادر هنگام دريافت جايزه نوبل را ديده باشم.هرگز اين جمله ی او هنگام دريافت جايزه از خاطرم نمی رود: جايزه را برای کسانی می پذيرم که خواسته نميشوند، دوست داشته نمی شوندو به آنها اهميت داده نميشود...او هايدگر وکانت نخوانده بود.از آرای نيچه و کامو چيزی نمی دانست...هرگز حتی از راديو استفاده نکرد...می گفت راديو بگيرم که از واقعيت با خبر شوم؟ مگر واقعه ای مهمتر از درد و رنج جذاميان و ايدزيها و افراد رو به مرگ و کودکان معلول و بيمار و سرطانی هم وجود دارد؟ سواد مادر در حد معلمی تاريخ و جغرافی ابتدايی بود..همان درسی که سالها به کودکان صومعه لورتو آموخت...مادر نمی دانست پارادوکس چيست...او نميدانست عرفان چند مرحله دارد...اما  وجدان و عشق  نابی بود که سامان هستی به قرن بيستم بخشيده بود...

بعد از او انگار دنيا چيزی کم دارد. انگار جانيان جری تر شده اند...انگار مهربانی کردن دشوارتر شده است...ديگر کسی بخاطر کودکان اتيوپی ،نيمه شب رئيس جمهور آمريکا را از خواب بيدار نمی کند...ديگر کسی به خاطر کودکان عراقی به صدام حسين نامه نمی نويسد...ديگر کسی از آژانسهای هوايی نمی خواهد که غذاهای نخورده ی مسافران را به بنگلادش بفرستند..ديگر هيچ سناتوری به عشق مادر کف خانه های افراد رو به مرگ را نمی سابد...آه مادر چقدر جايت در بم و سونامی خالی بود...

 بيشتر مردم خودخواه و خودپرستند،تو اما آنها را ببخش

اگر صميمی و مهربان باشی،تو را به انگيزه های ديگر متهم می کنند،تو اما صميمی و مهربان بمان!

اگر شريف و صادق باشی فريبت می دهند،تو اما شريف و صادق بمان.

آنچه سالها ساخته ای را يکشبه ويران می کنند،تو اما بيافرين و بساز.

هر چه امروز خوبی کنی،فردا فراموش می کنند،تو اما خوبی کن خوبی کن!

اگر بهترين پاره های جانت را به جهان ببخشی،هرگز کافی نيفتد،تو اما بهترين پاره های جانت را ببخش...

                                      (مادر ترزا)

کلکته...۲۰ فوريه

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :