يک شب به مهربانی عشق از درم درآ

 کای نازنين!  برهنه سراپا  ببينمت

امروز روز والنتين است و من به ياد دختران و پسران عاشقی افتاده ام که به به علت سونامی جان باختند...به ياد پيرمردخدمتکار جذامخانه ی تبريز افتاده ام که عمريست بی مزد و منت عاشقانه خدمت می کند و هنوز نمی خواهد کسی او را بشناسد..به ياد پدر بزرگی افتا ده ام که وقتی مادر بزرگ به سفره می رود مثل کفتری که جوجه هايش را زده اند آنقدر وسط اتاق راه می رود تا مادر بزرگ برگردد...او عشق را چنان آموخته است که جاودانگی را برايش معنا کند نه چون ما که با يک smsعاشق می شويم و باsms ديگری بيزار...به ياد دوستان کوچک سرطانيم افتاده ام که عشق بدون شرط را در حضور آنان تجربه کرده ام...به ياد مادر ترزا افتاده ام که اگر عشق برايم مسمايی يافته است از اوست...

خدايا چنانم کن که دوست بدارم بيش از آنکه بخواهم دوستم بدارند...    (مادر ترزا)

  

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :

 

                                برف نو برف نو  سلام  سلام

                                بنشين خوش نشسته ای بر بام

                                                                                  احمد شاملو

اين چند روز به آسمان که نگاه می کنی انگار پر و بال فرشتگان را می بينی که نرم بر سر و رويت می ريزد.يکی از استادانم سالها قبل به من می گفت من هر روز با ماهيان صحبت می کنم.من با تعجب می پرسيدم: استاد تمثيلا و سمبليک می گوييد؟ و او در پاسخ من می گفت نه! واقعا صحبت می کنم. ذهن من آن زمان آنچنان سامان منطقی پيدا کرده بود که اين سخن استاد را بر نمی تافت. گر چه استاد منطق من همان شخص بود!!. امروز گاه می انديشم چقدر به نگاه راز آلود محتاجم. نگاه راز آلود به طبيعت،به معشوق،به سامان هستی و به هر چه می خواهم زمين و زمانم را لطيف کند...

برف اين چند روز تهران اين مجال را به من داده بود تا ببينم خداوند چگونه بر سرم ريز ريز می شود...

و راست گفت چه برفی از آسمان می ريخت

نه!برف نه! پر و بال فرشتگان می ريخت

تداعی همه ی لحظه های شيرين را...

تمام عمر مرا در همين زمان می ريخت!!

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :

 

 باز در آمد به بزم مجلسيان! دوست دوست!!

 گر چه غلط ميدهد، نيست غلط ٬اوست اوست! 

گاه خوش خوش شود ٬گاه چو آتش شود

تعبيه های عجب يار مرا خوست خوست

نقش وفا وی کند٬ پشت به ما کی کند ؟

پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست!

از هـوس عشــق او باغ پـر از بلـبـل است

وز گل رخسـار او مغز پر از بوسـت بوسـت

هر که بجد تمام در هوس ماست ماست 

هر که چو آب روان در طلب جوست جوست

مفخر تبريزيان شمس حق آگه بود

 کز غم عشق اين تنم بر مثل موست موست!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :

 

آمده ای که راز من بر همگان عيان کنی

آن شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خيال مست تو آمد و جام بر کفش

گفتم: می نمیخورم گفت:بخور! زيان کنی!

گفتم: ترسم ار خورم  شرم بپرد از سرم

دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

ديد که ناز ميکنم  گفت:بخور عجب کسی!

جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی ؟!

با همه ای پلاس وکم با چو منی پلاس هم؟

خاصبک نهان منم  راز ز من نهان کنی؟

بهتر از اين کرم بود ؟ جرم تو را گنه تو را

ياد دهم که پيش من بر چه نمط فغان کنی!...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :

 

ديشب به توصيه يکی از دوستان غربت نشينم فيلم معلم پيانو را ديدم...

اساس فلسفی فيلم تفاوت ميان عشق و فريب و يا شايد بتوان گفت عشق صادقانه و عشق فريبانه را نشان می داد .عشق فريبانه با عشق فريبکارانه فرق ميکند.در عشق فريبکارانه،طرف مقابل آگاهانه به بازی گرفته ميشود و در عشق فريبانه نا آگاهانه.وقتی که ما روابطمان با کسی از حدی فراتر می رود واقعا گاه برای خودمان هم ديگر معلوم نيست که محبتی که به طرف مقابلمان می کنيم از سر صدق است يا برای فريفتن يا غلبه کردن و تصاحب اوست.شايد اصلا اقتضای نزديکی بيش از حد آدمها به يکديگر ،همين مخدوش شدن تعاريف و مرزهای مناسبات انسانی باشد.از اين رو در عشق هميشه اين ابهام می ماند که عشق، محبت صادقانه است يا ترفندی ست برای تصاحب.در اين فيلم هم طرفين نمی دانستند که با نشان دادن جذابيتهای خود درپی اغوای همديگرند يا واقعا عشق پيراسته ای ميان آنها جريان دارد.

      هر که نازک بود دل يارش، گو دل نازنين نگهدارش

     عاشق گل دروغ می گويد که تحمل نمی کندخارش!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :

 

 

چند روز قبل که در مورد اگزيستانسياليسم و عشق در دانشگاه سخن می گفتم بعد از جلسه خانمی از من پرسيد:شما تا حالا خودتان عاشق شده ايد؟ لحظه ای با خود انديشيدم که آيا بدون معشوق هم می توان عاشق شد؟بعد در پاسخش گفتم:

بله بله حتما.

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :