ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟

که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم

پارسال اين موقع در تب و تاب رفتن به بم بودم.خدای مهربان لرزيدن اراضيش را تاب آورده بود و تمکين کرده بود...قربان تمکينت شوم می بين و سر بالا نکن!

خاطره ی کاترين هيچگاه از خاطرم نمی رود.او از استراليا آمده بود و گريه چشمانش را کبود کرده بود.چشمان نمناک و بسته اش را در حين دعای کريسمس هرگز از ياد نمی برم.او بيش از پنجاه سال زمين و زمان آدميان را با شفقت بی دريغش معطر کرده بود.

مريم همه کس وکارش را از دست داده بود و ميان بهت و گريه می چرخيد.کاترين در يکماهی که ايران بود آنچنان مريم و دوستانش را به خود وابسته کرده بود که مجبور شد شبانه از بم به تهران بيايد.

امروز مريم در خانه ای در جنوب تهران فرزند خوانده ی خانواده ای مهربان شده است.

او هر هفته به موبايلم زنگ ميزند و از کاترين می پرسد.بسياری از تلفنهای او را با شرمندگی و شايد بی حوصلگی جواب نمی دهم.

پريروز با کاترين صحبت کردم .می گريست و از بچه ها می پرسيد.

وقتی که کاترين از ايران می رفت به او گفتم اگر بمانم و بتوانم نامش را در تاريخ مهربانی ايران جاودانه خواهم کرد.

 

ديروز شب هفت علی بود وسنگ قبرش را بر مزارش گذاشتم.بعد از کلی کلنجار سنگ تراش بهشت زهرا را راضی کردم که بر مزارش جمله ای از مادر ترزا بنويسد.

من مداد کو چکی هستم در دست خدايی نويسنده که نامه ای عاشقانه برای جهان می فرستد...

...آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۳
تگ ها :