پريشان باد پيوسته دل از زلف پريشانش       

                                                        اگر بر ناورم فردا سر خويش از گريبانش

         الا ای شحنهی خوبی ز لعل تو بسی گوهر

                                                        بدزديدست جان من برنجانش برنجانش!

         پريشان باد زلف او که تا پنهان شود رويش

                                                        که تا تنها مرا باشد پريشانی ز پنهانش...

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

دیدار تو حل مشکلات است
صبر از تو خلاف ممکنات است

امروز خبر دادند که کلاسهای فلسفه من که قرار بود دوباره در فرهنگسراها تشکيل شود به دليل مخالفت متوليان تشکيل نخواهد شد. بيشنهاد دادتد که موضوعی راغير از فلسفه تدریس کنم
...می گفتند در بحث های فلسفی امکان لغزش و تشکیک زیاد است. هر چند که فلسفه بسیار متعالی ومحترم است!!!!

به یاد افلاطون افتادم او نوشته است:
هرگاه شاعری نزد ما بیاید او را تکریم و عطر آگین می کنیم . بر سرش تاج گل می گذاریم و قدمهایش را با بوسه هامان دنبال می کنیم اما از او می خواهیم که برود!!
او جوانانمان را فاسد می کند!

...مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن   
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

دل را که مانده در هوس ديدن رخت

با نقش چهره ی تو پری خانه اش کنم

جانم حباب بی پر و بال هوای توست

بايد به ناز شست تو ويرانه اش کنم

چه می کشيد اگر درمسيرتان هر روز از جلوی ساندويچ هايدا رد شويد و مردان و زنان گرسنه شما را با حسرت و تمنا نگاه کنند

چه می کشيد اگر کودکی بيمارو مبتلا به ايدز مريض شما باشد که دردش ثمره ی درد رخوتناک پايان پدر معتادش باشد

چه می کشيد اگر همان کودک به شما بگويد می ترسد پدرش از زندان آزاد شود و تنه تلويزيون ۱۴اينچ سياه و سفيدشان را ببرد و بفروشد

امروزم به غم گذشت...

...قربان تمکينت شوم می بين و سر بالا مکن !

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

جانا  بيار باده  و  بختم  بلند کن                                                                                       زان حلقه های زلف دلم راکمندکن

مجلس خوشست وما وحريفان همه خوشيم                                                                      آتش بيار و چاره مشتی سپند کن

هگل و شلينگ دو فيلسوف آلمانی مشهورند.شلينگ به شناخت شهودی و انفسی معتقد بود ولی هگل به مفهوم پردازی کلی و آفاقی معتقد بود.

مفهوم مطلق از مفاهيم ومحل نزاع و نقاش فيلسوفان بوده است.خداوند قادر مطلق است...حال آيا او می تواند سنگی بيا فريند که خودش نتواند تکان دهد؟! اين پارادوکس به نظر حل نشدنی می آيد.شلينگ از اين رو مطلق را انفسی و فردی و مبهم می انگاشت.

هگل مفهوم مطلق نزد شلينگ را به شبی تشبيه می کند که در آن همه ی گاوها سياهند!!.اين نقد هگل از فلسفه شلينگ موجب شد دوستی چندين ساله آنان پايان بگيرد

 از هر چه بگذريم سخن عشق خوشتر است!

...مرا مثل اناری بر لبت بفشار!!!

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

زان جهنم که فراقش به دلم می ریزد
آتش از هر طرفی شعله کشان دارم من

کفر می گویم و آبی ست بر این آتش دل
به جهنم ، که جهنم بس از آن دارم من

تعطيلات هم تمام شد.روسو و لوی استروس رفتن به دامان طبيعت را مانع اليناسيون می دانستند.در تعطيلات من هر روز کوه رفتم .يک روز در ميان ولنجک تا ايستگاه ۲ و درکه.
شب عيد از کوه که بايين می آمدم کودک ۹-۸ ساله ای زير برف شديد فال حافظ می فروخت.دستهايش يخ زده بود و برای فروش التماس  می کرد. سوارش کردم و تا خانه اش رساندم. کودک تا به حال هيچ يک از ابيات فال هايش را نخوانده بود.تمام بيت ها را برايش خواندم و همه ی فال هايش را خریدم.بسرک دستش را دور گردنم انداخته بود و از من جدا نمیشد... این بهترین خاطره تعطیلات من بود.

فردا سیزده بدر است

سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سيزدهم کز همه عالم بدرم

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

bloom

آمد خيال آن رخ چون گلستان  تو                      و آورد قصه های شکر از  لبان  تو

گفتم بدو چه با خبری از ضمير جان                 جان و جهان چه بی خبرند از جهان تو

هرجا که بوی کرد ز من بوی خويش يافت          گفتم : نکو نگر که چنينم به جان تو

دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشيد               اول غلام عشقم و  آنگاه  آن  تو  !

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

اونامونو فيلسوف اکزيستانسياليست اسپانيايی در شاهکار خود درد جاودانگی می نويسد:

عشق زن هميشه مشفقانه است،زن از آن روی خودش را به عاشقش می سپارد که حس می کنداو از درد اشتياق رنج می برد.ايزابل به لورنتسو شفقت داشت،جوليت به رومئو و فرانچسکو به پائولو..! زن گويی ميگويد؛بيا طفلکم تو نبايد به خاطر من غصه بخوری؛و همين است که مهر او از عشق مرد مهربانانه تر،ناب تر،بی پرواترو ماندگار تر است..!

بعدازاين دگرساغر، لب نما نمی نوشم

ارمنی ترک پر کن!   تازه نامسلمانم 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

گفتی شکار گيرم رفتی شکار گشتی

گفتی قرار گيرم خود بی قرار گشتی

جرج استاينر معتقد است بزرگترين آلودگی دنيای مدرن سر و صدا و عدم امکان مواجهه با فضاهای ساکت است.ياسپرس سکوت را بستر زيست وجودی می داند...

اين بار منهم مرغ می آيم به بامت

(بگشای دام گيسوان و در کمين باش)

می آيم و لخت دلم را می گذارم کنج دامت!!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :

 

چه بهاريست خداياکه دراين دشت ملال

لاله ها ، آيينه ی خون  سياووشانند...

۳سوگناکی در زندگی ما آدميان است.می خواهيم درد و رنج سراغمان نيايد و می آيد! می خواهيم معصوم بمانيم و نمی مانيم . و می خواهيم جاودانه باشيم و نميشود!

ريشه خواست ها ،عشق ورزيدن ها و تلاش هايمان غلبه ای بی فرجام بر اين سوگناکی هاست

سالها  ،از او اميد مهربانی داشتيم

مهربانی آنهم از او راستی ما را ببين

تابناک از مطلع چاک گريبان چون غزل

آن دو گوی سيمگون نيمه پيدا را ببين!!!!

بی ادبی به حساب مرحوم اخوان.گندمش بستانيد که پيمانه است رد!!!

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :