به جشنواره چشمت مراتومهمان کن

نهال يخ زده را رشک نو بهاران کن

سياهی از در و ديوار بام می ريزد

بيا و سينه شب را ستاره باران کن

 

سيوران، نويسنده رومانی تبار فرانسوی ميگفت: عصر ما داغ رمانتيسم آوارگان را بر چهره خواهد داشت .

تنهايی و آوارگی،کشف و درک سوگناک بشر مدرن است.  

روبهان خانه دارند، مرغان هوا خانه دارند اما آدمی خانه ندارد.اين را نيچه ميگفت...

راستی فردا انتخابات است...

منم که در وطن خويشتن غريبم و زين     غريب تر که هم از من غريب تر وطنم!!

 

 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :

 

هيچ‌گاه گذ‌شته کسی را از او طلب نکنيد .اين‌ سخن شايد انسانی ترين گفته ی بودا باشد. مايستر اکهارت عارف آلمانی اساس سلوک عارفانه را ساکت زيستن و ‌در بی زمان گذراندن می دانست. مولانا گذشته و آينده را پرده و حجاب خداوند می انگاشت.   حلاج از توبه کردن، توبه کرده بود! چون توبه او را به گذشته می کشاند. 

 گر پشيماني بر او عيبي كند            اول آتش در پشيماني زند

  مردان و زنان فراوانی با خيال گذشته ی يکديگر ، آزار می برند و آزار می دهند. بهانه در آغاز اين است: گذشته ، در شناخت روانشناسانه ی امروز کمک می کند.کانت چه خوش می گفت که می پنداشتيم روان شناسی ما را بهم نزديک کند، اما چقدر دو‌رمان کرد!  هيچ گاه گذشته کسی را از او طلب نکنيد...

ساقيا چون مست گشتي خويش را بر من بزن              ذكر فردا نسيه باشد نسيه را گردن بزن!

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :

 

دريغا... ما که مهربانی را فرياد می کرديم،نمی دانستيم فرياد زدن، صدايمان و خودمان را خشن می کند... با اين سخن برتولت برشت سالها زندگی کرده ام و ار آن آموخته ام که مهربانی به اندازه ی صبوری سخت است وتمرين می خواهد. يکی از اساتيد بزرگ ايرانی فلسفه را نقل کرده اند که در روز ۱۶ ساعت مطالعه می کرد و برای صرفه جويی در زمان هنگام نوشتن نقطه نميگذاشت. او محاسبه کرده بود اگر نقطه ها را آخر کار بگذارد ۱۵ ثانيه در هر صفحه صرفه جويی در زمان کرده است. همسرش نوشته است روزی با حيرت ديديم او ۵ ساعت مشغول پانسمان زخم بچه گربه ايست که پايش در آبراه حوض گير کرده بود. از او پرسيديم وقتت تلف نميشود؟ گفت : آن نوشته ها و خوانده ها برای اين کارها ست... ای کاش از آفتاب ياد می گرفتيم که بی دريغ باشيم در درد هامان و شادی هامان و کاردهامان را جز از برای قسمت کردن بيرون نياوريم...

در چار  چار  عشقم و بيچاره  توام     يک دو سه چهار اگر غلطم من شماره کن!!

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :

 

  • -امروز روز والنتين است و من به ياد دختران وپسران عاشقی افتاده ام که در زلزله بم جان  باختند. به ياد مادر ترزا افتاده ام که ۶۰ سال عاشقانه ميليونها کودک ودرمانده را حمايت کرد.او با ۱۰ روپيه و ۳ ساری يک دلاری شروع کرد ووقتی به جان جهان پيوست،فقط همان ساری که بر تن داشت،از آن ۳ ساری به جا مانده بود. او هيچگاه ازدواج و عشق شخصی را تجربه نکرد اما اگر کلمه عشق امروز همچنان مسمايی دارد بخاطر آنست که زمانی او در زمين ما زيسته است...به ياد آن پيرمردی می افتم که از جوانی در جذام خانه تبريز بی مزد کار می کند و نمی گذارد کسی با او مصا حبه کند. به ياد خانم ب می افتم که عمری ست بی منت و عاشقانه در کهريزک خدمت می کند.متعلق عشق بايد معشوق انسانی باشد.يادش به خير با دکتر سجاديه و بابک تختی به ديدار شاملوی بزرگ رفته بوديم او می گفت :من معنای عشق به کوه دماوند را نمی فهمم عشق بايد متوجه جان انسانی باشد...راستی ياد شاملو هم در روز والنتين به خير...من فکر ميکنم گابريل مارسل نيکو ميکويد: عاشقی يک شرط دارد: زوال ناپذیری معشوق؛حتی در يک صفت...!                                                                           

                   درمدرسه عشق تو استاد شدم من      شيرين شدی آنقدر که فرهاد شدم من

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :

 

   مانند باد در تن خود ،خانه ميکنم              -

    منزل ميان خانه ويرانه ميکنم

   میسورم از خيال و به صد رنگ ميشوم    

   پرهای رنگ را تن پروانه ميکنم                  

 در اين يقين سنکی ملعون ،ميان عشق   

   آن يار را ،يگانه ی بتخانه ميکنم 

                          دکتراميرحسين سجاديه           

ويليام جيمز فيلسوف وپراگماتیست آمريکايی در کتاب اراده معطوف به باور معتقد ا ست که آدمی را اگر به حال خودش واگذار کنند جزم انديش ميشود . او شرافت آدمی را با   توان شک کردنش محک می زد. برای فيلسوفان وجه خرمگسی سقراط خيلی جذاب است ...خواب آتنی ها را به هم  ميريخت!                                                                   

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :

 

درويشی را گفتند دلت چه خواهد؟ گفت آنکه دلم هيچ نخواهد . مارتين هايدگر فيلسوف نامبردار آلمانی سيم تلفن خود را قطع کرده بود تا تاملات فلسفی و دازاينش مخدوش نشود.ما بر عکس سيم تلفنمان را به کامپيوتر وصل کرديم تا حرف بزنيم.فکر ميکنيد اگر زمان هدايت اينترنت بود خودکشی ميکرد؟...بگذريم  کتاب گستره اسطوره را بخوانيد.اگر حوصله داستان داريد شهر بازی  حميد ياوری را از دست ندهيد.

تمام آرزوهای منی کاش        يکی از آرزوهای تو بودم 

 

  
نویسنده : حمید رضا نمازی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :